سلام.

موزيك ملايمي تو اطاق پخش مي شه و من بعد از يه روز پر كار و شلوغ پلوق يه گوشه از همين كره ي خاكي دارم با افكاري پريشون و درهم به خودم فكر مي كنم.

شوق نوشتن تو سر پنجه هام شعله ور ميشه و وادارم مي كنه تا بنويسم.

از چي رو نمي دونم.

شايد اگه تا همين ماه پيش قرار بود بنويسم اولين سو‍‍‍ژه عشق بود.

شايدم دوستي!

يا شايد وفا!

اون وقتا با اين كه خيلي روزگار سخت تر از اين بود.

هنوز اميد داشتم!

به اين كه عشق نمرده!

به اين كه دوستي ها پا برجاست!

به اين كه وفا داري جوهره ي انسانيته!

اما الان از چي بگم نمي دونم!!!؟

از عشقي بگم كه بهش خنديدن؟

از عشقي كه وارونه شد تو سطل آشغال سر كوچه ي پرديس؟

يا از عشقي كه فرجامي جز سوال نداشت؟

از كدوم دوستي بگم؟

از دوستي كه چيزي جز له شدن من به من نبخشيد؟

يا از وفايي كه اونو تو دستاي بي وفاي زمونه جست و جو مي كردم؟

اصلاً از كدوم انسان بگم؟

از آدماي كه هر روز تو هر جا كه دستشون مي رسه از وفا مي گن و تنهايي و ....

اما منتظرن تا كسي بهشون دل ببنده تا بي وفايي رو توشه ي راهش كنن؟؟؟

يا سال روز تولدش رو با هديه تنهايي جشن بگيرن؟؟؟

كجاست اون انسانيتي كه انقدر ازش دم مي زنيم؟؟؟

آدما!!!

يكي تون مرد و مردونه پا بشه و بگه:

كجاست اون همه آرمان لعنتي كه تو هر روزتون يه عمر ازش دم مي زنيد؟؟؟

يكي به من بگه اين درد تا كي؟؟؟

تف به اين روزگار كه چيزي جز تف كف دستاي ما ننداخت.

تف!!!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:30 توسط شاهزاده| |